|
چه سنگینند لحظه ها و چه لطیفند واژه ها ... تو آسمون دلم یه تیکه ابر سرگردان مشغول گریستنه . تو این شب که رویاهای اساطیری ام دنبال یه بهونه اند ،عشق تنها واژه ی روشن قلبمه ...
با این حال بیمناکم . تو کوچه های دلم غزل دلتنگی میخونم و شونه به شونه تنهائی پیش میرم .
زمستان هم مثل من تنهاست با این حال بیمناکم . باید پیدات کنم . شاید درک حضورت مرهم تمام زخم هامه ،
و من بی تابم و تو بی مضایقه همیشه هستی چه هراس بیهوده ای ، تو بی دریغ حضور داری ، این منم که همیشگی نیستم حس میکنم که اینجایی ...
پیشترها تو فراموش خانه ی احساسم هیچ رنگی نبود . اما حس می کنم یافتمت ،
پس بی مضایقه باش ... باش تا زمستان سرد رو طی کنم اصلا با تو به بهار بنشینم ، باش تا رهایی پیدا کنم از من ، باش تا از کابوس ها فرار کنم ...
باش تا باشم ، باش تا بمونم… حس میکنم که اینجایی ، نه نه ، حضورت که بی مهابا هست
اما این بار پایان قشنگی برای این عشق زرده .
و چه جالب که یه سنگ داره می تپه ...
چی بگم
خیالی نیست ... میان این همه نااهلی . اگر ، اهلی چشمانت شوم که عجیب نیست . عجیب این همه تنهاییست ،
بعد از اهلی شدن ...
الهی .... 
+نوشته
شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت23:0 توسط محمد برازنده
|